دندانهایش را شکستند، کثافات گوسفند بر سرش ریختند، در بستر آرامش نگذاشتند، جنگ ها بر او تحمیل کردند..... در آخر هم دیوانه اش خواندند و از نگارش وصیتی بازش داشتند...
محمّد چیزی نگفت تا اسلام را آنطور که هست معرفی کند، دستان علی را گرفت و ولیّ اش خطاب کرد؛ فاطمه اش را به او سپرد، حسن و حسین را سرور جوانان بهشت دانست و همه ی آنان را هم ردیف قرآن به امانت گذاشت و رفت...
محمّد که رفت، روز از نو و...
دستان علی بسته شد، سینه زهرا شکست، جگر حسن از هم پاشید، سر حسین بریده... سجاد خانه نشین... و و و... مهدی(عج)... و صبر هم حدّی دارد... و خدا نیز مهدی(عج) را برای مدتی از ما گرفت... عجب امّتی...
شاید فاطمه نیز بعد از پدر با حسرت این دو سه کلمه را گفته باشد: "روز از نو!" و خدا نکند که مهدی(عج) بیاید و مادرش باز این دو سه کلمه را تکرار کند...
+ اللهم عجل لولیک الفرج
+ فاطمیّه را عاشورایی برگزار کنید. امام خامنه ای
× بروز شده های کوچه ها:
چه صبری دارد خدا، بوی باران عطر خاک، ترخون، طنز تلخ قهوه اسپرسو، روزهای من، رضا دل، ما که رفتیم، دری وری های یک کیبورد به دست، سه نقطه تا زندگی، خدا عشق امید،Always in All Ways، دادارآباد، این نیز نگاهی است به افتادن یک سیب، پا ب هوا، دنیای کاسپر، یا قائم آل محمد، نزدیکم، ZhEe، پرواز شاعرانه، خطوط دلتنگی، PerSpeCtive

صبحگاه دوازدهم فروردین که روز نخستین حکومت الله است از بزرگترین اعیاد ملی و مذهبی ماست و ملت ما باید این روز بزرگ را عید بگیرند و زنده نگهدارند. این روز، روزی است که کنگره های قصر دو هزار و پانصد ساله ی حکومت طاغوتی فرو ریخت و سلطه ی شیطانی برای همیشه رخت بر بست و حکومت مستضعفین جانشین آن گردید.
"مبارک باد بر شما چنین حکومتی که در آن اختلاف نژاد و سیاه و سفید و ترک و فارس و کرد و بلوچ مطرح نیست. همه برابرند و فقط در پناه تقوا و برتری به اخلاق فاضله و اعمال صالحه هست و تفاوت بین زن و مرد و بین اقلیت های مذهبی و دیگران در امر اجرای عدالت نیست..."
حضرت امام خمینی قدس سره به مناسبت 12 فروردین
حمید همکار پرتلاش و تازه متأهل شده ی ما در شرکت، امروز تماس گرفت و گزارشی از زباله های شهرداری یکی از شهرها در مسیر خط لوله داد و به اتفاق حسین، راننده رو صدا زدیم و راهی خط شدیم. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم در بدو ورود با اینکه در و شیشه ی ماشین کیپ بود باز هم مجبور شدیم از ماسک استفاده کنیم. وقتی جهت بررسی موضوع از ماشین پیاده شدم؛ دو خانم و 4، 5 کودک و دو سه تا مرد و دیدم که در حال زیر و رو کردن زباله ها و پر کردن کیسه هایی بودن که انگار واسه خرید عیدشون آماده کردن؛ بوی بد زباله و دودی که بخاطر آتیش زدنشون بلند شده بود حال آدم و بهم میزد و با ماسک به زور می تونستی نفس بکشی، تا چشم کار میکرد زباله بود و زباله؛ سریع مسیر انتقال لوله رو نگاهی انداخته و برگشتم. تو حین حرکت متوجه ماشین حمل زباله شهرداری شدیم و چند دقیقه ای منتظر موندیم تا از راه برسن، به محض رؤیت ماشین همون چند نفر، چنان مشتاق بسمتش دویدن که گویا سهمشان را می طلبیدند؛ بعد از اینکه تذکرات لازم و به راننده دادیم و تلفن مسئولشونم گرفتیم راهی شدیم.
بعد از اون همش به این فکر میکردم که چقدر سپاس ما از خدا کم شده و همش چِشِمون دنبال زندگی این و اونه! یاد چمرانِ شهید افتادم که می گفت: روزی در کودکی، جوانی را دیدم که در خیابان خوابیده و از شدت سرما به خود می پیچد، اجازه نداشتم او را به خانه دعوت کنم، پس از برگشت به خانه تا صبح در سرما خوابیدم تا لااقل با او همدردی کرده باشم!
کاش بتوانیم با ضعفا و فقرا همدردی کنیم؛ دستگیری پیشکش...
+ خیلی ها عید ندارند، از عید خوب استفاده کنیم
× کاش مهدی به جهان چهره هویدا می کرد...
روزها بدنبال هم می دون و ثانیه ها همدیگرو می بلعن
اما اونیکه داره پیر
میشه زمان نیست، ما آدماییم که هر روز و شب می کنیم و هر شب و روز، بدون
اینکه بفهمیم چی و داریم از دست میدیم و توی اینهمه از دست دادنا چی بدست
میاریم؟
یه روزی میاد که چشمامون و باز می کنیم و می بینیم ای دل غافل
کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما موندیم و یه کوله بار حسرت، حسرت همون
وقتایی که می گفتیم: ولش کن بابا حالا وقت زیاده!
......
هرچه تیک و تاک کرد، گذر زمان را نفهمیدم
ساعت خسته شد، خوابید
+ عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را
دلخوشی ها آنی اند، چه کوچک باشند چه بزرگ
پس بهتر اینست که دلمان را به چیزهای بزرگ خوش
کنیم
نوشتن یک پست مطلبِ بعد از موعد هم، یک دلخوشی
کوچک است برای من؛ ولی هرگز دلخوش بودن به کوچه ها رو با چیزی عوض نمی کنم.
× دلخوشی بچه های کوچه ها
چه خوش است 90، آخرین سال انتظار باشد...
+ خدایا سال 90 هم ماه دوازدهمش و دید و
میخواد بره؛ کاش من هم ماه دوازدهمم و ببینم و برم. اللهم عجل لولیک الفرج
× همین عنوان در وبلاگ دوستان کاغذی
+ این سیزدهمین جشن پیروزی انقلاب است که دیگر
تکبیر حاج اسماعیل جاگرانی بگوش نمی رسد؛ برادری که فریاد "آمریکا خاک تو
کلّت پاوه راساوه بره" اش را هرگز از یاد نمی برم. یادش گرامی باد.
× نوشته های دوستان کاغذی ام برای وطنم ایران